پدری با پسری گفت به قهر!!!

پدری با پسری گفت به قهر
‏که تو آدم نشوی جان
پدر

حیف از آن عمر که ای بی سروپا
در پی تربیتت کردم
سر

‏دل فرزند از این حرف شکست
‏بی خبر از پدرش کرد
سفر

رنج بسیار کشید و پس از آن
زندگی گشت به کامش چو
شکر

عاقبت شوکت والایی یافت
حاکم شهر شد و صاحب زر
‏چند روزی بگذشت و پس از آن
‏امر فرمود به احضار
پدر

پدرش آمده از راه دراز
‏نزد حاکم شد و بشناخت پسر
پسر از غایت خودخواهی و کبر

‏نظر افکند به سراپای پدر
‏گفت گفتی که تو آدم نشوی

‏تو کنون حشمت و جاهم بنگر
‏پیر خندید و سرش داد
تکان

گفت این نکته برون شد ازسر
‏‏من نگفتم که تو حاکم
نشوی
!!
گفتم آدم !!! نشوی جان پدر

/ 1 نظر / 4 بازدید