داستانک

سوار تاکسی بین شهری شدم،
مسیرم تهران و ... بود اصلا با راننده درباره
مقدار کرایه صحبتی نکردماز بابت پول هم نگران نبودم
اما وسط های راه
که بیابان بود،دست کردم تو جیب راست شلوارم که کرایه راننده رو بدم ولی
نبود...! جیب چپ نبود... جیب پیرهنم! نبود که نبود... گفتم حتما تو
کیفمه!

اما خبری از پول نبود... به
راننده گفتم: اگر کسی را سوار کردی و
بعد از طی یک مسیری به شما گفت که پول همراهم نیست، چیکار
میکردی ؟! گفت: به
قیافه اش نگاه میکنم!

گفتم: الان فرض کن من همان
کسی باشم که این اتفاق
برایش افتاده...! یکدفعه کمی از سرعتش کم کرد و نگاهی از
آینه به من
انداخت و گفت: به قیافه‌ات نمیاد که آدم بدی
باشی

می‌رسونمت...

خداجونم! من مسیرزندگی‌ام را با تو طی کردم
به خیال اینکه توشه‌ای دارم اما الان
هرچه دست کردم و نگاه کردم به جیب‌هایم دیدم هیچی ندارم،
خالیه خالی... فقط یک آه و افسوس که مفت مفت عمرم از دستم رفت... ما رو می رسونی؟
یا همین جا وسط این بیابان سردرگمی پیاده‌مان میکنی؟!

/ 5 نظر / 5 بازدید
افسانه

آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم تا برفتی ز برم صورت بی جان بودم نه فراموشیم از ذکر تو خاموشی بود که در اندیشه اوصاف تو حیران بودم بی تو در دامن گلزار نخفتم یک شب که نه در بادیه ی خارمغیلان بودم زنده می کرد مرا دم به دم امید وصال ورنه دور از نظرت کشته هجران بودم به تولای تو در آتش محنت چو خلیل گوییا در چمن لاله و ریحان بودم تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح همه شب منتظر مرغ سحر خوان بودم سعدی از جور فراقت همه روز این می گفت عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم

افسانه

آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم تا برفتی ز برم صورت بی جان بودم نه فراموشیم از ذکر تو خاموشی بود که در اندیشه اوصاف تو حیران بودم بی تو در دامن گلزار نخفتم یک شب که نه در بادیه ی خارمغیلان بودم زنده می کرد مرا دم به دم امید وصال ورنه دور از نظرت کشته هجران بودم به تولای تو در آتش محنت چو خلیل گوییا در چمن لاله و ریحان بودم تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح همه شب منتظر مرغ سحر خوان بودم سعدی از جور فراقت همه روز این می گفت عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم

مجید

سلام ممنون از لطفتون همچنین

سرمه

وقتي چترت خداست بگذار ابر سرنوشت هر چه ميخواهد ببارد.