سحرکاه است ومن در جاده های باران زده می زوم .نگاهم پراز سکوت ودلم پراز درد است .مدوم تا به انتهای جاده برسم به دور دست هاخیره می مانم تا سوی چراغ امید را ببینم.

با دست های گره خورده و دلی پرامید ابر های بغض گرفته را کنار می زنم نوری هستی بخش درونم را گرم میکند واز لابه لای شب بوی عطر وجودت سر مستم میکند



تاريخ : سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱ | ٧:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()