یکی بود یکی نبود یه روز وروزگاری یه خانواده سه نفره بودن یه

پسر کوچولو بود با مادر وپدرش. بعد از یه مدتی خدا یه داداش

کوچولو خوشگل به پسر کوچولو قصمون میده .بعداز چند روز که

از تولد نوزاد گذشت پسر کوچولو هی به مامان وباباش اصرار

میکنه که اونو با نوزاد تنها بزارن؟ اما مامان وباباش می ترسیدن

که پسرشون حسودی کنه ویه بلایی سر داداش کوچولوش

بیاره. اصرار های پسر کوچولو قصه ما اونقدر زیاد شد که پدر

مادرش تصمیم گرفتن که این کارو بکنن اما پشت در اتاق

مواظبش باشن. پسر کوچولو که با برادرش تنها شد.... خم شد

روی سرش وگفت: داداش کوچولو تو تازه از پیش خدا اومدی! به

من میگی قیافه خدا چه شکلیه؟ آخه من کم کم داره یادم می

ره؟!!!

 

 




تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩۱ | ٥:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مریم | نظرات ()